کسرا  کسرا ، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

کسرا یعنی شاه خوب

دوران کرونا و خانه نشینی

مراسم درتکیه شیرازیها

روزهایی که تو خونه هستم کسرابی نهایت خوشحاله و صبحی که خودم بیدارش میکنم و میبوسمش چندین بار از من مپرسه که امروز تعطیل هستی و دیگه نمیری و اونقدر خونه را دوست داره که همیشه با خواهش و تمنا از خونه در میاد و اصلا حوصله بیرو اومدن نداره نا گفته نمونه که حق با کسراست چون ما بیش از حد بیرون  هستیم.   چهارشنبه ساعت 9 صبح بود که از خواب بیدارشد و قتی منو  دید خیلی خوشحال شد ولی تابهش گفتم باید  بیرون بریم پکر شد و همین که فهمید میخوام دانشگاه برم کمی خوشحال شد و با من آماده بیرون رفتن شد. پنجشنبه هم برای مراسم آقای کاویانی افطار دعوت شدیم بعدش هم به تکیه شیرازیها ی جمارون رفتیم  . ...
21 تير 1393

برگشت بابا وماجراهای مهمونی

بابای کسرا  روز جمعه به تهران رسید و کسرا از دیدنش خیلی خوشحال شد و با دعوت شدن به خونه مریم جون خوشحالیش چند برابر شد و بعد از ظهر بود که بیقراریهاش شروع شد  و برای رفتن از ما بیشتر عجله داشت و جلوتر از ما به بیرون رفت و  منتظر ایستاده بود.     نزدیک افطا ربود که خونه مریم جون رسیدیم. مانیسا جون با بابا و مامانش  چند دقیقه بعد از ما رسیدند تو همین فاصله کسرا از مانا جون دوتا هدیه خیلی خوب دریافت کرد یکیش  فوتک تلی  خرگوشی بود و یکی هم لیوان باب اسفنجی که خیلی خوشحالش کرد من و مانا جون بهش گفتیم که باید مواظب لیوانت باشی تا نشکنه کمی فکر کرد و به مانا ...
16 تير 1393

فرق کارتون لاک پشت های نینجا و لاک پشت واقعی

دومین روز تنهایی من و کسرا  بوداو از خستگی دیشب همچنان خواب بود و بالاخره ساعت 12 ظهر بود که از خواب ناز بیدار شد و منهم بلافاصله صبحونش را دادم و با پدرش تماس گرفتیم و کلی صحبت کردیم و بعد از تماس تلفنی خیلی دلتنگی نکرد.کمی با بچه ها ی واحدمون بازی کرد نازنین زهرا هم به  خونمون  اومد سر هر دوشون گرم بازی یود که مامان نازنین دخترش را برد و کسرا دوباره تنها شد.  برای گردش به بیرون رفتیم  با کسرا  قرار گذاشتیم که  بعداز بازی کردن  به امامزاده پنج تن بریم اونهم قبول کرد و لی چون سرگرم بازی شد قولش یادش رفت و هر وقت میگفتم میای بریم میگفت یک ک...
14 تير 1393

اولین تجربه تنهایی من و کسرا

روز سه شنبه بود که به ما خبر فوت یکی از اقوام را دادند و بابای کسرا مجبور بو د برای مراسم به شیراز بره روز چهارشنبه عصر بود که ما تنها شدیم و قرارا شد من و کسرا به خونه خاله جون احترام بریم و به پشنهاد خودش اول به پارک رفتیم تا یک کم دوستاش را ببینه و بازی کنه ولی دیدن همانا و موندن تو پارک تا دیر وقت همانا که خونه خاله از ذهنش بیرون رفت وقتی به خونه رسیدیم عمه کسرا با طناز اومده بودند تا ما را با خودشون به پیکنیک ببرن بعد از اونهمه بازی گفتم به محض اینکه به خونه برسم میگیره میخوابه ولی دریغ از خواب و خستگی، به محض اینکه زنگ خونه به صدا دراومد از من آماده تر جلوی در ورودی ایستاده بود. با عمه و طناز به بیرون...
14 تير 1393

یکروزپرخاطره د ر مجتمع گلها

دیروز بعد از ظهر من و کسرا تنها موندیم و قرار شد به جای پارک کوثر به مجتمع گلها بریم کسرا این مجتمع را به خاطر دوستش پارسا خیلی دوست داره و. دیروز هم از تو حیاط خونه یک گل گندم علفی کند تا به دوستش تقدیم کنه . من و کسرا چند تا عکس انداختیم و به سمت وسایل بازی رفتیم که کسرا از دور پارسا را دید و به سمت من دوید تا گل پارسا را بهش هدیه بده خلاصه کلی بچه های هم سن و سال با هم جمع بودند و با زی میکردند نزدیک غروب بود که یک خانواده ای تو چمن ها واسه دخترشون جشن تولد برگزار میکردند البته به خاطر ماه مبارک رمضانتا اذان شب باید صبر میکردن وقتی هم که اذان شد فش فش ها راروی کیک روشن کردند. یک ضبط فلش خورطرح ماشین هم اورده بودند که کس...
11 تير 1393

بازی منچ و مارو پله

مادر و پد رها  سر قولی که به بچشون د ادند هستند و ما هم قرار بود بعد از ظهر با خودش به فروشگاه بریم وبازی مارو پله واسش بخریم از خونه که بیرون اومدیم  به همه لوازم التحریرها سر زدیم طناز دختر عمه کسرا بهمون گفت اگه جنس شطرنج پارچه ای بگرید خیلی بهتر از نوع مقوایشه کسرا هم تو هر مغازه ای که وارد میشد میگفت آقا  شما  مارو پله پارچه ای دارین؟ خلاصه چند تا مغازهای را گشتیم تا نوع پارچه ای اونو گیر آوردیم  خیلی خوشش اومده بود وقتی هم کار و خرید خودش انجام میشه مدام میگه بریم این عکس ها را خود کسرا از مارو پلش گرفته منهم تووب گذاشتم تا که بزرگتر شد اونو ببینه...
8 تير 1393

بازی منچ و مارو پله

مادر و پد رها سر قولی که به بچشون دادند هستند و ما هم قرار بود بعد از ظهر با خودش به فروشگاه بریموبازی مارو پله واسش بخریم از خونه که بیرون اومدیم به همه لوازم التحریرها سر زدیم طناز دختر عمه کسرا بهمون گفت اگه جنس شطرنج پارچه ای بگرید خیلی بهتر از نوع مقوایشه کسرا همتو هر مغازه ای که وارد میشد میگفت آقا شمامارو پلهپارچه ای دارین؟ خلاصه چند تا مغازهای را گشتیم تا نوع پارچه ای اونو گیر آوردیم خیلی خوشش اومده بود وقتی هم کار و خرید خودش انجام میشه مدام میگه بریم این عکس ها را خود کسرا از مارو پلش گرفته منهم تووب گذاشتم تا که بزرگتر شد اونو ببینه خیلی ذوق کرده بود و به محض اینکه به خونه رسیدیم هم منچش را باز کردو تش...
8 تير 1393

اومدن کسرا به محل کارم به خاطر همکاری وصبوری

زمانی که امتحاناتم را میدادم تصمیم گرفتم به خاطر این همکاری و صبوری  هم به دانشگاه بیارمش و هم جایزه ای که به اون قول داده بودمو بخرم. آخرین امتحام بود که  بعداز ظهرش باید قولم را عملی میکردم و منچ و مار پله  میخریدم.و به دانشگاه میاوردمش صبح روز چهارشنبه بود که با هم به دانشگاه اومدیم و بعد خوردن صبحونه زیر آلاچیق به دانشکده رفتیم  کلی با همکارها خوشو بش کردو همه از دیدنش خوشحال شدند و کلی تحویلش گرفتند .                     یکروز قبل از اینکه به دانشگاه بیارمش با هم به فروشگاه رفتیم و ی...
7 تير 1393
1